- عنوان اصلی: Why we love people who don't love us back
- ترجمه و ویرایش: سحر نیک رو
- تاریخ انتشار: تیر ماه ۱۴۰۵
برای بیشتر ما، رابطهای که در آن عشقمان پاسخی درخور دریافت نمیکند، تجربهای دردناک و آزاردهنده است؛ وضعیتی که معمولاً میکوشیم هرچه زودتر از آن بیرون بیاییم. چرا باید بخواهیم در رابطهای بمانیم که عشقمان ارج نهاده نمیشود؟ چرا باید وقت و انرژی خود را صرف کسی کنیم که احساسمان را پاسخ نمیدهد؟ چه کسی حاضر است با فردی سرد، گیجکننده یا دور از دسترس بماند؟
اما برای اقلیتی از ما، ماجرا دقیقاً برعکس است. تصور بودن در رابطهای که در آن واقعاً دوست داشته شویم، برایمان دشوار و حتی ناخوشایند است. حضور در کنار کسی که مهربان است و صمیمانه دلمشغول آسایش و خوشبختی ماست، نوعی بیقراری در ما برمیانگیزد. اگر کسی با ثبات، خیرخواهی و محبت با ما رفتار کند، ممکن است خیلی زود او را به خاطر آنچه ضعف میپنداریم تحقیر کنیم و از او فاصله بگیریم.
در عوض، آنچه به ما احساس آرامش میدهد، رابطه با کسی است که به ما احترام نگذارد؛ کسی که بتوان روی آزاردهنده بودنش حساب کرد؛ کسی که به شکلی قابل پیشبینی بیاعتنا، تحقیرکننده، حتی سادیستیک باشد و ذهن و دلش بیش از آنکه متوجه ما باشد، درگیر آدمها و پروژههای دیگر باشد. درست در چنین رابطهای است که اردوگاه عاطفی خود را برپا میکنیم؛ جایی که، به شکلی غریب، احساس میکنیم به خانه بازگشتهایم.
این دلبستگی وسواسگونه به عشقهای یکطرفه، اغلب نشانهای از غفلت و محرومیتهای سالهای آغازین زندگی است. نشانه آن است که نخستین درسهای ما درباره عشق و رابطه را از کسانی گرفتهایم که مراقبتشان را با سهم قابل توجهی از بیرحمی، تحقیر و بیاعتنایی درآمیخته بودند؛ تا جایی که امروز دیگر نمیتوانیم تصور کنیم عشقی که صرفاً مهربان است، بتواند ما را راضی کند.
وقتی میگوییم ــ و معمولاً هم همین را میگوییم ــ که آدمهای مهربان و بخشنده جذاب نیستند، هیجان ندارند یا تیپ ما نیستند، در واقع از این شکایت داریم که این افراد یک ویژگی ضروری را ندارند: توانایی آنکه ما را به همان شیوهای رنج بدهند که برای تجربه کردن احساس عاشق بودن، به آن نیاز پیدا کردهایم.
کنراد لورنتس، جانورشناس و پرندهشناس اتریشی که بین سالهای ۱۹۰۳ تا ۱۹۸۹ زندگی میکرد، بخش عمدهای از عمر حرفهای خود را در مردابها و تالابها به مطالعه رفتار غازهای خاکستری و کلاغهای کوچک گذراند. آنچه بیش از هر چیز توجه او را جلب کرده بود، این بود که جوجههای این پرندگان تنها چند دقیقه پس از تولد، پیوندی عمیق با مادر خود برقرار میکنند؛ بیدرنگ به دنبال او راه میافتند و در یافتن پناهگاه و غذا از او پیروی میکنند.

مشاهدات لورنتس به شکلگیری نظریهای انجامید که امروز آن را با عنوان «اصل نقشپذیری» یا Imprinting میشناسیم؛ نظریهای که توضیح میدهد چگونه جوجهپرندگانی که اندکی پس از خروج از تخم لانه را ترک میکنند، بهسرعت و به شکلی غریزی با چهرهای مادری پیوند برقرار میکنند.
اما کشف مهم لورنتس این بود که برخلاف آنچه قرنها تصور میشد، غازهای خاکستری و کلاغهای کوچک الزاماً به مادر واقعی خود دلبسته نمیشوند. آنها به نخستین شیء متحرکی که در ساعتهای نخست پس از تولد میبینند، وابسته میشوند. آنها هنوز توانایی تشخیص پیچیده و سنجیدهای درباره اینکه به چه کسی باید دلبسته شوند ندارند. ممکن است آن نخستین موجود، مادری مهربان باشد؛ اما ممکن است یک کشاورز بیاعتنا یا حتی قطعهای از یک ماشین کشاورزی باشد.
لورنتس در آزمایشهایی که هم بیرحمانه بودند و هم روشنگر، نشان داد که یک جوجهپرنده، بسته به شرایط آزمایش، میتواند دلبستگی بسیار نیرومندی به یک دانشمند با چکمههای لاستیکی، یک دوچرخه، یک لاستیک خودرو، یک شلنگ آب یا حتی یک مانکن پیدا کند.
مشهورترین کتاب لورنتس، همدم در محیط زندگی پرندگانگه در سال ۱۹۳۵ منتشر شد، ظاهراً فقط درباره پرندگان بود. اما روانشناسان خیلی زود دریافتند که ایده اصلی آن میتواند پرتوی تازه بر یکی از دردناکترین جنبههای زندگی عاطفی انسان بیندازد: اینکه چرا ما اغلب خود را وقف کسانی میکنیم که، اگر منصفانه نگاه کنیم، چندان مناسب ما نیستند؛ با این حال، بیچونوچرا در پی آنان راه میافتیم.
همانگونه که جوجهپرندگان به نخستین مراقب خود دلبسته میشوند، کودکان نیز در سالهای آغازین زندگی پیوندهای عمیقی با بزرگسالانی برقرار میکنند که در دسترسشان هستند. اما آنها نیز، درست مانند پرندگان، هنوز توانایی چندانی برای تشخیص کیفیت مراقبت ندارند. کودک به کسی دلبسته میشود که حضور دارد، نه لزوماً کسی که با نیازهای عمیق او تناسب دارد.
در شدیدترین حالت، ممکن است کودک به کسی دلبسته شود که اساساً شایسته عشق او نیست؛ کسی که برای نیازهای روانی او، همانقدر نامتناسب است که یک دوچرخه برای یک غاز. نوزاد شاید هرگز به یک لاستیک خودرو دلبسته نشود، اما ممکن است، در فرآیندی مشابه، عمیقاً به کسی وابسته شود که او را از نظر عاطفی نادیده میگیرد، تحقیرش میکند، در او احساس شرم برمیانگیزد یا با او رفتاری بیرحمانه دارد.

دردناکتر آنکه این نقشپذیری اولیه، بعدها الگوی انتخاب شریک عاطفی را نیز شکل میدهد. همانگونه که جوجهکلاغی با اطمینانی خندهآور پشت سر دانشمندی با روپوش آزمایشگاه راه میافتد، بزرگسالی که در کودکی آموخته است مراقبت و عشق را از سرچشمهای ناسالم دریافت کند، ممکن است سالهای طولانی زندگی خود را صرف کسانی کند که سرد، بیرحم و عمیقاً نامناسباند.
کار لورنتس ما را به نتیجهای تکاندهنده میرساند: به نظر میرسد ساختار زیستی ما، بیش از آنکه به یافتن فردی که نیازهایمان را برآورده کند اولویت دهد، صرفاً ما را به دلبسته شدن سوق میدهد. به همین دلیل است که بارها از خود میپرسیم چرا عاشق کسانی میشویم که خودمان هم میدانیم برایمان مناسب نیستند؛ کسانی که تنها وجه مشترکشان با عشق، شباهتشان به الگوهای آشنای دوران کودکی ماست.
این حقیقت ممکن است ناامیدکننده به نظر برسد، اما در دل خود امکان همدلی با خویشتن را نیز به همراه دارد. شاید از نظر تواناییهای ذهنی بسیار پیچیدهتر از پرندگان باشیم، اما وقتی پای انتخاب کسانی که به آنها جذب میشویم در میان است، هنوز تا اندازهای اسیر همان سازوکارهای ناآگاه و غیرمنطقی هستیم.
سالها زمان و تلاش لازم است تا دریابیم که گویی از همان آغاز، برای دنبال کردن کسانی نقشپذیر شدهایم که شایسته عشق ما نیستند؛ کسانی که ناسپاساند، بیاعتنا هستند و قدر ما را نمیدانند. وقتی بیهیچ پرسشی پشت سر کسی راه میافتیم که با سردی با ما رفتار میکند یا ذهنمان را بازیچه خود قرار میدهد، تنها واکنش لازم، سرزنش کردن خودمان نیست. بهتر است از خود بپرسیم این آدم، چگونه یادآور یکی از نخستین چهرههای دلبستگی ماست؛ کسی که پیش از آنکه فرصت پیدا کنیم خودمان و ارزشمان را بشناسیم، با بیاعتنایی یا تحقیر، تصویری مخدوش از خودمان در ذهنمان حک کرده است.
اینکه بپذیریم در صمیمیترین بخشهای زندگیمان، گاهی به همان اندازه یک غاز در برابر سازوکار نقشپذیری ناتوان هستیم، توهینی به شأن ما نیست. برعکس، این پذیرش میتواند نقطه آغاز آزادی باشد.
همانگونه که جوجهغاز بیاختیار نخستین موجود متحرکی را که میبیند دنبال میکند، ما نیز ممکن است سالها بیآنکه بدانیم، در تعقیب کسانی باشیم که تنها به این دلیل برایمان آشنا و خواستنی به نظر میرسند که بازتابی از نخستین تجربههای دلبستگی ما هستند؛ نه به این دلیل که قادرند عشقی سالم، ایمن و پرورشدهنده به ما بدهند.
اما انسان، برخلاف پرندگان، محکوم به تکرار نیست. اگرچه نقشپذیری اولیه بر زندگی عاطفی ما اثر عمیقی میگذارد، سرنوشت نهایی ما را تعیین نمیکند. آنچه در کودکی آموختهایم، میتواند در بزرگسالی شناخته، فهمیده و بازنگری شود.
آزادی از این چرخه، از همان لحظهای آغاز میشود که درمییابیم چرا بارها به سوی کسانی کشیده شدهایم که عشقشان با سردی، تحقیر، بیاعتنایی یا طرد آمیخته بوده است. تا زمانی که این الگو نادیده بماند، هر رابطه تازه تنها صحنهای دیگر برای بازآفرینی همان داستان قدیمی خواهد بود. اما وقتی آن را به آگاهی میآوریم، برای نخستین بار امکان انتخابی متفاوت پدیدار میشود.
ما مجبور نیستیم تا ابد پشت سر کسی راه برویم که شایسته عشقمان نیست. برخلاف جوجهپرندگان، میتوانیم مسیر خود را تغییر دهیم، از آنچه زمانی ناگزیر میپنداشتیم فاصله بگیریم و به سوی کسی حرکت کنیم که بتواند در بزرگسالی، همان عشقی را به ما ببخشد که از همان آغاز زندگی سزاوارش بودیم؛ عشقی سخاوتمند، محترمانه و رشددهنده که نه بر رنج، بلکه بر امنیت و حیات استوار است.
این مقاله به صورت ماشین، و مقابله و ویرایش سحر نیک رو انجام شده است.
اگر این مقاله را خواندید و حس کردید نیاز به گفتوگوی عمیقتری دارید، میتوانی یک جلسه روان درمانی رزرو کنید.