- عنوان اصلی: اهمیت تنفر از دیگران
- ترجمه و ویرایش: سحر نیک رو
- تاریخ انتشار: تیرماه 1405
این ایده که ممکن است در برهههایی از زندگی، نیاز داشته باشیم جایی برای تنفر باز کنیم؛ اینکه سلامت روان ما به توانایی زمانمند و گزینشی برای تنفر عمیق از برخی افراد وابسته باشد؛ ممکن است کاملاً غیرقابلباور به نظر برسد. دنیای ما مدتهاست غرق در مفاهیمی مانند بخشش و بلوغ ذهنی مبتنی بر همدلی شده است؛ تنفر را فقط با بیماری روانی یا توحش پیوند میدهیم.
اما این نگاه، واقعیتی اساسی را نادیده میگیرد: زمانی که افراد نزدیک به ما آسیبی جدی وارد میکنند، صرفاً نشانه فهم و روح متعالی داشتن نیست که آن رنج را نادیده بگیریم و از آن عبور کنیم. این کار تحریف واقعیت است؛ و ریشهی نوعی بیماری در جسم و جان ما میشود. نتیجهاش بیخوابی، افسردگی، بدبینی و احساس ناتوانی است. آنقدر از این تنفر میترسیم، که فراموش میکنیم نقش مشروع آن را در روند بهبودی به رسمیت بشناسیم.
هیچچیز پست یا انتقامجویانهای در این نیست که با دقت دریابیم، برای مثال:
– کسی پاسخ بخشندگی ما را نداد.
– کسی ما را امیدوار کرد و سپس بیرحمانه رها کرد.
– کسی هرگز از ما قدردانی نکرد.
– کسی خشمها و تلخیهای خود را بر سر ما خالی کرد.
– کسی همیشه آنقدر “مشغول” بود که هرگز به نیازهای ما توجه نکرد.
– کسی هرگز گوش نداد.
– کسی خانهمان را بههم ریخت و رفت.
– کسی مدتی طولانی با لبخند به ما نگاه کرد و گفت عاشقمان است؛ اما در سکوت، زنجیرهای از دروغها را به ما فروخت.
دیدن ظلم و لرزیدن، فریاد زدن، نفرین کردن و محکوم کردن، رفتار کودکانه یا کینهتوزانه نیست. این بخشی از درک درست واقعیت است؛ تلاشی برای بازگرداندن توازن میان خوبی و بدی.
دلیل اینکه برخی از ما در برابر چنین واکنشهایی مقاومت میکنیم؛ بیآنکه اعتراض کنیم لبخند میزنیم و ساکت میمانیم؛ چندان به بلوغ روانی مربوط نیست. بیشتر ریشه در گذشتهای دردناک دارد که در آن بهدرستی با ظلمهایمان مواجه نشدهایم. آنهایی که هرگز نتوانستهاند رنجهای اولیهی خود را بشناسند، بعدها در ابراز خشمِ بهحق ناتوان میمانند.

برای بسیاری از ما، کودکی بهنوعی آموزش پنهانی و درازمدت در فهمیدن اینکه مقصر کیست تبدیل شد. چگونه میتوانستیم از پدر یا مادری متنفر باشیم که با وجود غفلت کامل، خرج تعطیلات و مدرسههای خوب ما را داده بودند؟ چطور میتوانستیم کسی را که اعتماد بهنفس ذهنیمان را از ما گرفت، اما نزد دیگران محبوب و تحسینشده بود، مقصر بدانیم؟ وقتی فردی بلندتر، قویتر و باتجربهتر، ما را بد یا خودخواه مینامید، چه واکنشی از یک کودک انتظار میرفت؟ یا اگر کسی بیمار یا معتاد بود، چگونه میتوانستیم نسبت به او خشمگین باشیم؟ اینها مسائلی نیستند که ذهن کودک توان رمزگشاییشان را داشته باشد.
در نتیجه، برای برخی از ما، این فکر که شخص دیگری ممکن است عمداً به ما آسیب زده باشد، آخرین و بعیدترین تصور ممکن است.
اما مشکل اینجاست: بخششهای غریزی و بیحساب ما، چه بلایی بر درونمان میآورد؟ تنفری که منبع درستی برای بروز نیافته، به بردباریِ والا تبدیل نمیشود؛ بلکه به درون بازمیگردد و روح قربانیاش را میجَوَد. اگر پدر یا مادرمان بد نبودهاند، لابد ما بد هستیم. اگر شریک سابقمان مقصر نبوده، لابد ما بودیم. اگر دوستی بیخطاست، پس باز هم ما گناهکاریم. نتیجهاش این میشود که خود را زشت، گناهکار، ناقص، ترسناک و کج میبینیم؛ و طرف مقابل را شریف، مسئولیتپذیر و والامقام.
با وجود اینکه خودانتقادی نقش مهمی در رشد دارد، در بسیاری از موارد، کافیست واقعیتی ساده را به رسمیت بشناسیم: به ما آسیب وارد شده، و کاملاً حق داریم خشمگین باشیم. اگر خیانت دیدهایم، محق به خشم و اعتراض هستیم. اگر کسی بدون توضیح ما را ترک کرده، حق داریم از او بیزار باشیم. اگر در کودکی با ما بدرفتاری شده، احساس رنجش، بخشی از سلامت روان ماست.
لازم نیست تا ابد در خشم باقی بمانیم. روزی میرسد که آرامش و درک پیچیدهتری از رفتار دشمنانمان ممکن میشود. اما آن روز فقط زمانی میآید که پیشتر توانسته باشیم فحش بدهیم، چیزی (نرم) پرت کنیم، مشت بر میز بکوبیم یا اگر نیاز بود به زیرزمین یا دل جنگل برویم و با صدای بلند برای مدتی طولانی فریاد بزنیم. این دیوانگی، یا بازگشت به خامی دوران کودکی نیست؛ این تلافی است: اعتراضِ بهاندازه و متناسب با زخم.
این مقاله به صورت ماشین، و مقابله و ویرایش سحر نیک رو انجام شده است.
اگر این مقاله را خواندید و حس کردید نیاز به گفتوگوی عمیقتری دارید، میتوانی یک جلسه روان درمانی رزرو کنید.