رابطه با دیگری

اهمیت تنفر از دیگران

این ایده که ممکن است در برهه‌هایی از زندگی، نیاز داشته باشیم جایی برای تنفر باز کنیم؛ این‌که سلامت روان ما به توانایی زمان‌مند و گزینشی برای تنفر عمیق از برخی افراد وابسته باشد؛ ممکن است کاملاً غیرقابل‌باور به نظر برسد. دنیای ما مدت‌هاست غرق در مفاهیمی مانند بخشش و بلوغ ذهنی مبتنی بر همدلی شده است؛ تنفر را فقط با بیماری روانی یا توحش پیوند می‌دهیم.

اما این نگاه، واقعیتی اساسی را نادیده می‌گیرد: زمانی که افراد نزدیک به ما آسیبی جدی وارد می‌کنند، صرفاً نشانه فهم و روح متعالی داشتن نیست که آن رنج را نادیده بگیریم و از آن عبور کنیم. این کار تحریف واقعیت است؛ و ریشه‌ی نوعی بیماری در جسم و جان ما می‌شود. نتیجه‌اش بی‌خوابی، افسردگی، بدبینی و احساس ناتوانی است. آن‌قدر از این تنفر می‌ترسیم، که فراموش می‌کنیم نقش مشروع آن را در روند بهبودی به رسمیت بشناسیم.

همان‌قدر که شایسته و نشانه بلوغ روانی است که در مواقعی مهر و مهربانی را ببینیم و بپذیریم، به همان اندازه نیز بالغانه است که کسانی را که به ما آسیب زده‌اند، با وضوح و بی‌ابهام شناسایی کنیم و از آن‌ها متنفر باشیم.

هیچ‌چیز پست یا انتقام‌جویانه‌ای در این نیست که با دقت دریابیم، برای مثال:

– کسی پاسخ بخشندگی ما را نداد.

– کسی ما را امیدوار کرد و سپس بی‌رحمانه رها کرد.

– کسی هرگز از ما قدردانی نکرد.

– کسی خشم‌ها و تلخی‌های خود را بر سر ما خالی کرد.

– کسی همیشه آن‌قدر “مشغول” بود که هرگز به نیازهای ما توجه نکرد.

– کسی هرگز گوش نداد.

– کسی خانه‌مان را به‌هم ریخت و رفت.

– کسی مدتی طولانی با لبخند به ما نگاه کرد و گفت عاشق‌مان است؛ اما در سکوت، زنجیره‌ای از دروغ‌ها را به ما فروخت.

دیدن ظلم و لرزیدن، فریاد زدن، نفرین کردن و محکوم کردن، رفتار کودکانه یا کینه‌توزانه نیست. این بخشی از درک درست واقعیت است؛ تلاشی برای بازگرداندن توازن میان خوبی و بدی.

دلیل اینکه برخی از ما در برابر چنین واکنش‌هایی مقاومت می‌کنیم؛ بی‌آن‌که اعتراض کنیم لبخند می‌زنیم و ساکت می‌مانیم؛ چندان به بلوغ روانی مربوط نیست. بیشتر ریشه در گذشته‌ای دردناک دارد که در آن به‌درستی با ظلم‌هایمان مواجه نشده‌ایم. آن‌هایی که هرگز نتوانسته‌اند رنج‌های اولیه‌ی خود را بشناسند، بعدها در ابراز خشمِ به‌حق ناتوان می‌مانند.

اغلب، چون در گذشته همیشه بابت مسائلی که تقصیر ما نبود احساس گناه و شرم کرده‌ایم، اکنون غریزه‌ی حفاظت از خود یا قطب‌نمای تشخیص مسئولیت را از دست داده‌ایم. یاد گرفته‌ایم سیلی‌ها را ثبت نکنیم. آن‌قدر دوست داشته نشده‌ایم که بتوانیم تنفر را به زبان بیاوریم.

برای بسیاری از ما، کودکی به‌نوعی آموزش پنهانی و درازمدت در فهمیدن اینکه مقصر کیست تبدیل شد. چگونه می‌توانستیم از پدر یا مادری متنفر باشیم که با وجود غفلت کامل، خرج تعطیلات و مدرسه‌های خوب ما را داده بودند؟ چطور می‌توانستیم کسی را که اعتماد به‌نفس ذهنی‌مان را از ما گرفت، اما نزد دیگران محبوب و تحسین‌شده بود، مقصر بدانیم؟ وقتی فردی بلندتر، قوی‌تر و باتجربه‌تر، ما را بد یا خودخواه می‌نامید، چه واکنشی از یک کودک انتظار می‌رفت؟ یا اگر کسی بیمار یا معتاد بود، چگونه می‌توانستیم نسبت به او خشمگین باشیم؟ این‌ها مسائلی نیستند که ذهن کودک توان رمزگشایی‌شان را داشته باشد.

در نتیجه، برای برخی از ما، این فکر که شخص دیگری ممکن است عمداً به ما آسیب زده باشد، آخرین و بعیدترین تصور ممکن است.

اما مشکل این‌جاست: بخشش‌های غریزی و بی‌حساب ما، چه بلایی بر درون‌مان می‌آورد؟ تنفری که منبع درستی برای بروز نیافته، به بردباریِ والا تبدیل نمی‌شود؛ بلکه به درون بازمی‌گردد و روح قربانی‌اش را می‌جَوَد. اگر پدر یا مادرمان بد نبوده‌اند، لابد ما بد هستیم. اگر شریک سابق‌مان مقصر نبوده، لابد ما بودیم. اگر دوستی بی‌خطاست، پس باز هم ما گناهکاریم. نتیجه‌اش این می‌شود که خود را زشت، گناهکار، ناقص، ترسناک و کج می‌بینیم؛ و طرف مقابل را شریف، مسئولیت‌پذیر و والامقام.

با وجود اینکه خودانتقادی نقش مهمی در رشد دارد، در بسیاری از موارد، کافی‌ست واقعیتی ساده را به رسمیت بشناسیم: به ما آسیب وارد شده، و کاملاً حق داریم خشمگین باشیم. اگر خیانت دیده‌ایم، محق به خشم و اعتراض هستیم. اگر کسی بدون توضیح ما را ترک کرده، حق داریم از او بیزار باشیم. اگر در کودکی با ما بدرفتاری شده، احساس رنجش، بخشی از سلامت روان ماست.

لازم نیست تا ابد در خشم باقی بمانیم. روزی می‌رسد که آرامش و درک پیچیده‌تری از رفتار دشمنان‌مان ممکن می‌شود. اما آن روز فقط زمانی می‌آید که پیش‌تر توانسته باشیم فحش بدهیم، چیزی (نرم) پرت کنیم، مشت بر میز بکوبیم یا اگر نیاز بود به زیرزمین یا دل جنگل برویم و با صدای بلند برای مدتی طولانی فریاد بزنیم. این دیوانگی، یا بازگشت به خامی دوران کودکی نیست؛ این تلافی است: اعتراضِ به‌اندازه و متناسب با زخم.

تنفر، هدف نهایی سلامت روان نیست. اما ممکن است در مقطعی، تنها وسیله‌ی درست و شرافتمندانه‌ی ما برای رسیدن به آن باشد.

این مقاله به صورت ماشین، و مقابله و ویرایش سحر نیک رو انجام شده است.

تمایل دارید در این مسیر همراهی داشته باشید؟

اگر این مقاله را خواندید و حس کردید نیاز به گفت‌وگوی عمیق‌تری دارید، می‌توانی یک جلسه روان درمانی رزرو کنید.

نظرات کاربران
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مقالات مرتبط

رابطه با دیگری
وقتی از گذشته‌ی شریک عاطفی می‌پرسیم، واقعاً دنبال چه جوابی هستیم؟