در بیشترِ تاریخ بشر، شغلی که برای گذران زندگی انتخاب می‌کردیم، انتخاب خودمان نبود؛ خانواده برای ما تصمیم می‌گرفت. یا همان حرفه‌ای را ادامه می‌دادیم که نسل‌های پیش از ما انجام داده بودند، یا با احترام، پیشنهاد والدینمان را برای آینده‌ی شغلی خود می‌پذیرفتیم.
تنها حدود دویست سال است که انسان‌ها تا حدی امکان انتخاب شغل را به دست آورده‌اند؛ و هنوز هم در آغاز راهِ یاد گرفتنِ این آزادی هستیم.
امروزه بیشتر خانواده‌ها می‌گویند برایشان مهم نیست فرزندشان چه شغلی انتخاب کند. جمله‌ی آشنایی که بارها شنیده‌ایم این است: «فقط می‌خواهیم خوشحال باشیم».
اما آزادی ما معمولاً به اندازه‌ای که تصور می‌کنیم واقعی نیست.

همه‌ی ما، کمابیش، تحت تأثیر چیزی هستیم که می‌توان آن را فیلمنامه‌ی شغلی خانواده نامید؛ مجموعه‌ای از باورها، انتظارها و پیام‌های آشکار و پنهان که بی‌آنکه متوجه باشیم، ما را به سوی بعضی حرفه‌ها سوق می‌دهد و از بعضی دیگر دور می‌کند.
شاید یکی از دشوارترین بخش‌های بزرگ شدن، این باشد که بتوانیم این فیلمنامه را ببینیم و در صورت لزوم، از آن فاصله بگیریم؛ فرایندی که گاهی تا دهه‌ی پنجم زندگی هم به طول می‌انجامد.
در خوش‌بینانه‌ترین حالت، این فیلمنامه صرفاً بازتاب شناخت محدود خانواده از دنیای کار است. هر خانواده معمولاً با تعدادی شغل آشناست؛ همان‌هایی که یکی از اعضای خانواده تجربه‌شان کرده است. در نتیجه، بسیاری از حرفه‌های دیگر اساساً وارد افق ذهنی خانواده نمی‌شوند و هرگز به‌عنوان یک امکان واقعی دیده نمی‌شوند.
اما مسئله فقط ناآشنایی نیست.
بعضی خانواده‌ها نسبت به برخی مشاغل، نگرشی منفی یا حتی خصمانه دارند. ممکن است از کودکی بارها پیام‌هایی شنیده باشیم که بعضی حرفه‌ها را کم‌ارزش، بی‌اعتبار، خطرناک یا در شأن ما ندانسته‌اند. این پیام‌ها همیشه مستقیم بیان نمی‌شوند؛ گاهی در قالب یک شوخی، یک نگاه، یک اخم یا یک اظهار نظر کوتاه منتقل می‌شوند، اما اثرشان ماندگار است.
علاوه بر این، خانواده‌ها اغلب پیام‌های قدرتمندی درباره‌ی نقش‌های جنسیتی منتقل می‌کنند؛ اینکه یک مرد واقعی باید چه شغلی داشته باشد یا یک زن واقعی چه کاری را نباید انجام دهد. این باورها، حتی اگر هرگز به زبان آورده نشوند، می‌توانند انتخاب‌های ما را محدود کنند.
اما گاهی مسئله از این هم پیچیده‌تر است.
بعضی والدین صادقانه می‌گویند آرزو دارند فرزندشان موفق شود، اما در سطحی عمیق‌تر، موفقیت او برایشان تهدیدکننده است. انتخاب‌های ما ممکن است آن‌ها را با آرزوهای تحقق‌نیافته‌ی خودشان روبه‌رو کند؛ یا موفقیت ما، احساس شکست‌های گذشته‌شان را زنده کند.


در چنین شرایطی، ممکن است ما هم ناخودآگاه فرصت‌های خود را خراب کنیم؛ نه به این دلیل که توانایی موفق شدن نداریم، بلکه چون نمی‌خواهیم عزیزانمان در کنار موفقیت ما احساس کوچکی یا ناکامی کنند.
بیشترِ ما، بسیار بیشتر از آنچه تصور می‌کنیم، همچنان تحت تأثیر خانواده‌هایمان هستیم. اما این کنترل معمولاً از طریق دستور، اجبار یا تهدید مستقیم اعمال نمی‌شود؛ بلکه از راه چیزی بسیار عمیق‌تر: میلِ ما به فرزند خوب بودن.
ما می‌خواهیم والدینمان را راضی نگه داریم، آن‌ها را ناامید نکنیم و عشقشان را از دست ندهیم.


عشق، گاهی به همان اندازه‌ی اجبار، قدرتِ محدود کردن دارد.


بسیاری از ما فقط از روی محبت مطابق انتظار خانواده رفتار نمی‌کنیم؛ بلکه از ترسِ از دست دادن محبتشان، از ترسِ طرد شدن یا ناامید کردن آن‌ها، جرئت نمی‌کنیم راهی را برویم که واقعاً متعلق به خودمان است.
اما شاید خبر امیدوارکننده این باشد که ترس‌های ما اغلب از واقعیت بزرگ‌ترند.
در کودکی، ممکن است تصور کنیم اگر برخلاف خواست والدینمان عمل کنیم، عشق آن‌ها را برای همیشه از دست خواهیم داد. اما در بزرگ‌سالی معمولاً می‌بینیم که بیشتر خانواده‌ها، هرچند ممکن است ابتدا مقاومت کنند، ناراحت شوند یا حتی تهدید به قطع رابطه کنند، در نهایت توان سازگار شدن با انتخاب‌های فرزندشان را دارند.
البته این درباره‌ی همه‌ی خانواده‌ها صادق نیست؛ اما در بسیاری از موارد، والدین بیش از آنچه خودمان تصور می‌کنیم، ظرفیت پذیرش دارند.
ما به والدینمان احترام، قدردانی و مهربانی بدهکاریم؛ اما زندگی‌مان را نه.
و شاید یکی از نشانه‌های بلوغ این باشد که وقتی فشارِ فیلمنامه‌ی خانوادگی بیش از حد سنگین می‌شود، جرئت کنیم آن را کنار بگذاریم و داستان زندگی خودمان را بنویسیم.

این مقاله به صورت ماشین، و مقابله و ویرایش سحر نیک رو انجام شده است.

تمایل دارید در این مسیر همراهی داشته باشید؟

اگر این مقاله را خواندید و حس کردید نیاز به گفت‌وگوی عمیق‌تری دارید، می‌توانی یک جلسه روان درمانی رزرو کنید.

نظرات کاربران
بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مقالات مرتبط

رابطه با خود
در خانواده‌ی ما، خوشحالی اسم دیگری داشت: خودخواهی