رابطه با خود
- نویسنده: سحر نیک رو
- تاریخ انتشار: مرداد ماه 1405
تقریباً همه میدانیم که بعضی آدمها وقتی حالشان بد است، بیشتر غذا میخورند. برای این موضوع توضیحهایی وجود دارد:
- اینکه غذا جای خالی عشق را پر میکند.
- اینکه خلأ درونی را با خوردن، پُر میکنیم.
- یا اینکه پرخوری، راهی برای فرار از احساسات دردناک است.
همه این توضیح ها، می توانند بخشی از واقعیتِ رابطه پیچیده ما با غذا باشند.
با این حال می توانیم این سوال را هم از خودمان بپرسیم:
غذا، در لحظهی بدبختی، چه کاری برای روان ما انجام می دهد؟
یکی از کارهای غذا، متوقف کردنِ فکر کردن است.
در احساس بدبختی افکار به ما هجوم می آورند. ذهنمان، بیوقفه آینده را پیشبینی میکند و گذشته را بارها مرور میکند.
اما هنگام غذا خوردن، برای چند دقیقه توجه از ذهن به بدن منتقل میشود: جویدن، مزه، بلعیدن، گرمای غذا. ذهنمان برای مدتی کوتاه از نشخوار فکری فاصله می گیرد. کمی استراحت می کند.
آنچه در ذهن مدام تکرار میشد، به دهان منتقل میشود. شاید وقتی نمیتوانیم از نظر روانی چیزی را «بجَویم» و هضم کنیم و فقط نشخوار می کنیم، بدن همان عمل را به شکل واقعی انجام میدهد: می جویم و قورت می دهیم.
از طرفی احساس بدبختی، اغلب با انتظار همراه است. انتظار برای اینکه کسی برگردد، اتفاقی بیفتد، خبری برسد، حالمان بهتر شود. انتظار، یکی از دردناکترین تجربههای روانی است، چون هیچ تضمینی وجود ندارد که روزی به پایان برسد.
در چنین لحظهای، غذا تنها چیزی است که منتظرمان نمیگذارد. میخواهیمش و همان لحظه پاسخ میدهد. ما به قابل اعتماد بودن غذا پناه می بریم.
و شاید در عمیقترین لایه، غذا یادآوری میکند که حتی وقتی روانمان احساس درماندگی می کند؛ بدنمان هنوز زندگی را ادامه می دهد:
غذا می خورم، پس هستم؛ زندگی هنوز متوقف نشده است.

تمایل دارید در این مسیر همراهی داشته باشید؟
اگر این مقاله را خواندید و حس کردید نیاز به گفتوگوی عمیقتری دارید، میتوانی یک جلسه روان درمانی رزرو کنید.
نظرات کاربران
افزودن نظر
بدون دیدگاه