بیش از صد سال است که ما انسان‌ها برای خودمان ایده‌ای قدرتمند ساخته‌ایم: این‌که دوران کودکی تعیین‌کننده مسیر زندگی بزرگسالی است. اگر به روان‌درمانی گوش بدهیم، سال‌های اولیه تأثیری عظیم بر نحوه دوست‌داشتن، اعتماد کردن و رابطه ما با خودمان در آینده می‌گذارند. با این حال، برای بسیاری از ما؛ حتی اگر از نظر فکری این ایده را بپذیریم، باز هم سخت است که به‌طور شهودی حقیقتش را احساس کنیم. آیا ممکن است آن دوره مبهم و دور، که به‌ندرت به یاد می‌آوریم، واقعاً چنین نقش بزرگی در وضعیت امروز ما داشته باشد؟ آیا احساسات و رفتارهای ما می‌توانند تا این حد محصول چند سال نسبتاً کوتاه باشند؛ سال‌هایی که فقط گاهی وقت‌ها یادشان می‌افتیم، شاید وقتی دور هم جمع می‌شویم یا خودمان را در عکس قدیمی‌ای می‌بینیم؟ آیا ممکن است این نظریه به نوعی، یکی از توهمات مرکزی زمانه ما باشد؟

برای آن‌که چشم‌اندازمان را روشن‌تر کنیم، شاید مفید باشد چند استدلال اصلی و پاسخ‌هایشان را مرور کنیم:
الف) چطور ممکن است کودکی تا این اندازه مهم باشد، وقتی در بیشتر کودکی‌ها عملاً هیچ اتفاق خیلی بزرگ یا دراماتیکی نمی‌افتد؟
ب) قبولش برای‌مان آسان است که بعضی کودکی‌ها اهمیت زیادی داشته باشند؛ مثلاً وقتی در آن‌ها کتک، آدم‌ربایی، سوءاستفاده یا حضور دائمی پلیس وجود دارد. اما کودکی خودِ ما؟ همان که در آن فقط چند دعوا، کمی گریه و گاهی چند لحظه شدید این‌جا و آن‌جا بوده است؟

این معما شبیه همان چالشی است که میکروبیولوژی در اواخر قرن نوزدهم با آن روبه‌رو شد؛ زمانی که دانشمندان باید به مردمِ اغلب شکاک توضیح می‌دادند که کل سیستم آب یک شهر می‌تواند توسط چند باکتری ویبریو کلرا، که صد برابر کوچک‌تر از قطر موی انسان‌اند، به‌شدت مرگبار شود. مسئولان و صاحب‌نظران همچنان به این تصور قبلی چسبیده بودند که مشکل بزرگ حتماً باید علتِ بزرگِ قابل‌مشاهده داشته باشد.

ما نیز در قلمرو روان، شاید هنوز با یک تصور خوشبینانه، اما نه‌لزومًا محکم؛ زندگی می‌کنیم: این‌که برای ایجاد اثر بزرگ، چیزها باید بزرگ به‌نظر برسند. شاید در حال فرار از یک حقیقت ناراحت‌کننده‌ایم: این‌که زندگی ما می‌تواند با رفتارهایی از مسیر خود منحرف شود که تقریباً هیچ نشانه آشکاری از سنگینی ندارند. ذهن انسان آن‌قدر حساس است که ممکن است با چیزی بسیار کوچک فروبپاشد. اما نتیجه این حساسیت نباید این باشد که وانمود کنیم چنین پدیده‌ای وجود ندارد.

الف) اما پدر و مادرهای من خیلی هم آدم‌های خوبی بودند…
ب) متأسفانه این هم تضمینی در برابر دشواری نیست. شکل‌گیری پویایی‌های آسیب‌زننده لزوماً به شرارت خارق‌العاده یا بدنیتی مستقیم نیاز ندارد. بخش هولناکِ وضعیت انسانی این است که یک والد یا مراقب می‌تواند اساساً انسان خوب و بسیار خوش‌نیتی باشد؛ و بااین‌حال چیزی را رها کند که بدون اغراق می‌توان آن را یک تراژدی نامید.

الف) اگر همه یک‌جورهایی کودکی‌های مشکل‌دار دارند، پس شاید این وضعیت «طبیعی» باشد؟
ب) گاهی همین فراگیریِ کودکی‌های سخت باعث می‌شود اصلاً بی‌خیال مواجهه با کودکی خودمان شویم، یا فکر کنیم هیچ امیدی برای بهتر شدن وضعیت انسان وجود ندارد. بالاخره آنچه بر ما گذشته شبیه چیزی است که تقریباً بر همه اطرافیان‌مان گذشته است. کمی به‌هم‌ریختگی میان‌نسلی انگار یک واقعیت استانداردِ وجودی است.

اما اینجاست که باید به دندان‌پزشکی قرون وسطی فکر کرد. در قرن چهاردهم تقریباً همه مردم پوسیدگی شدید دندان داشتند؛ دهان‌های ناسالم قاعده بود، گریه و ناله از دردِ دندان عقب امری روزمره بود. اما این وضعیت نه ضروری بود، نه تغییرناپذیر، نه طبیعی، چنان‌که شش قرن پیشرفت پزشکی ثابت کرده است که یک مشکل می‌تواند تقریباً جهانی باشد، و در عین حال کاملاً غیرضروری.

ما می‌توانیم بسیاری از روان رنجوری های ناشی از کودکی را در زندگی‌مان به همان اندازه نادر ببینیم که امروزه آبسه‌ها و ناهنجاری‌های دندانی در دهان‌مان نادرند. هیجان‌انگیز و درعین‌حال غم‌انگیز است که باور کنیم شاید در اکثر رنج‌های ما هیچ چیز «طبیعی» وجود ندارد.

الف) کودکی من فقط «عادی» به‌نظر می‌رسد.
ب) ما با مشکل همان ماهی ضرب‌المثل مواجهیم که نمی‌فهمد چیزی به نام آب وجود دارد. سبک کار خانواده‌ ما همان چیزی است که می‌شناسیم: خط پایه، وضعیت عادی.

اینجاست که روان‌درمانگران مزیت دارند. آن‌ها میکروسکوپِ معادل خودشان را در اختیار دارند: اتاق درمان برای‌شان هر روز امکان دیدنِ ارتباط میان مشکلات کودکی و رنج‌های بزرگسالی را فراهم می‌کند. ساعت ۹ صبح، فرزند والد افسرده را می‌بینند که در حال تقلا برای حفظ یک شادمانی دفاعی و غیرواقعی است؛ ساعت ۱۰ بیمار هیپوکندری را می‌بینند که نتیجه والدینی را تحمل می‌کند که فقط وقتی بیمار بود به او توجه نشان می‌دادند؛ ساعت ۱۱ کسی را ملاقات می‌کنند که رابطه‌اش با والدین، پس از فروپاشی ازدواج سومِ آن والد، گسسته شده است. جای تعجب نیست که تا ظهرِ روز اول، نتایج مشخصی در ذهن درمانگر شکل می‌گیرد.

الف) من اصلاً یادم نمی‌آید که کودکی چه تأثیری روی من گذاشته باشد…
ب) اما هیچ‌کدام از ما هم به یاد نمی‌آوریم چطور صحبت کردن را یاد گرفتیم. زبانِ هیجانی ما، نحوه دیدن خود، رابطه با دیگران و مدیریت روابط، به همان شکل ناخودآگاه و در عین حال قدرتمند وارد ذهن‌مان شده که هزاران واژه و قاعده دستوری وارد شدند: با مشاهده آنچه اطرافیان، عمدتاً پدر و مادر، می‌گفتند و انجام می‌دادند. بااین‌حال این دستور زبان عاطفی اکنون به همان اندازه زبان مادری‌مان ریشه‌دار است و تغییر دادنش همان‌قدر دشوار. همان‌طور که هر کسی که در میانسالی تلاش کرده فنلاندی یا پرتغالی یاد بگیرد، می‌تواند شهادت دهد.

الف) اگر گذشته قابل تغییر نیست، پس فکر کردن به آن چه فایده‌ای دارد؟
ب) ما نمی‌توانیم کودکی‌مان را تغییر دهیم، اما می‌توانیم با تلاش، میراث آن را دگرگون کنیم. می‌توانیم پارانوییا، اجبار، دفاع‌مندی، اضطراب و غم خود را بررسی کنیم و کم‌کم، ابتدا با لرزش و تردید و سپس با اعتماد به‌نفسی بیشتر، زبانی تازه برای خلاقیت، گشودگی و خودبخشودگی بیاموزیم.

الف) نمی‌خواهم بیش از این به هیچ‌کدام از این‌ها فکر کنم.
ب) قابل درک است. بیشتر ما شخصیت‌مان را بر پایه نیاز به تحمل تنهایی و درد ساخته‌ایم؛ سبک فکر کردن یا سبک «فکر نکردن» زمانی سپر دفاعی ما بوده است. کنار گذاشتن این زره، نه آسان است و نه طبیعی.

اما هدفِ دعوت به تأمل درباره کودکی، ماندن در گذشته نیست؛ هدف این است که بتوانیم یک‌بار برای همیشه از پیچیدگی‌های آن عبور کنیم و به اکنونی برسیم که آرام‌تر و قابل‌اعتمادتر است.

این مقاله به صورت ماشین، و مقابله و ویرایش سحر نیک رو انجام شده است.

تمایل دارید در این مسیر همراهی داشته باشید؟

اگر این مقاله را خواندید و حس کردید نیاز به گفت‌وگوی عمیق‌تری دارید، می‌توانی یک جلسه روان درمانی رزرو کنید.

نظرات کاربران
2 دیدگاه

2 thoughts on “آیا واقعاً دوره کودکی تا این حد مهم‌ است؟

  1. Mehdi Moghispoor گفت:

    عالی بود 👏👏

    1. سحر نیک‌رو گفت:

      ممنون از شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مقالات مرتبط

رابطه با خانواده, رابطه با خود
دو انتخاب تو در عشق، اگر کودکیِ سختی داشته‌ای