- عنوان اصلی: Your Two Options in Love After a Bad Childhood
- ترجمه و ویرایش: سحر نیک رو
- تاریخ انتشار: مرداد ماه 1405
فرض کنیم کودکیِ دشواری را پشت سر گذاشتهای. شاید چیز زیادی از آن به خاطر نداشته باشی؛ حتی شاید خاطراتش محو شده باشند. اما این چندان اهمیتی ندارد. سادهترین راه برای فهمیدن آنچه روزی بر تو گذشته، این است که ببینی امروز نسبت به خودت چه احساسی داری.
روشنترین نشانهی یک آغاز دردناک، نفرتی عمیق از خویشتن است. احساس میکنی زشتی. از نگاه کردن به خودت در آینه اجتناب میکنی. تمام تلاشت این است که کسی را ناراحت نکنی و در عین حال، مدام گمان میکنی دیگران از تو متنفرند. خودت را ناپذیرفتنی، عجیب و به شکلی مبهم اما فراگیر، معیوب و اشتباه احساس میکنی.
پشت این احساسها معمولاً همان شخصیتهای آشنای داستان ایستادهاند: مادری یا پدری انتقادگر و بیمهر، تجربهای از خشونت یا پیشبینیناپذیری، یا ترجیح آشکار یک خواهر یا برادر بر تو. زخمهای اولیه، هرچند شکلهای گوناگونی دارند، اما مسیرهای شکلگیریشان محدود است.
اما میراث واقعی این تجربهها، خود را در عشق نشان میدهد. پس از آن نوجوانیِ معمولاً آشفته ــ با اختلالات خوردن، آسیب به خود، احساس بیگانگی، مصرف الکل یا رفتارهای مشابه ــ معمولاً دو مسیر پیش روی انسان قرار میگیرد.
دو راه در عشق
راه اول این است که عاشق آدمهایی شوی که سرد، بیرحم، دور از دسترس یا حتی گاه خشونتورز هستند. ممکن است دل به کسی ببندی که متأهل است، یا کسی که هیچوقت تماس نمیگیرد، تو را نادیده میگیرد، احساس ناکافی بودن را در تو زنده میکند و مدام تو را میان اضطراب و تردید نگه میدارد. در نهایت، عاشق کسانی میشوی که باور دارند دوستداشتنی نیستی.
اما راه دوم، به همان اندازه دردناک است.
ممکن است عاشق کسی شوی که واقعاً تو را دوست دارد؛ کسی که تو را جذاب، دوستداشتنی و باهوش میبیند. اما حضور چنین کسی، به جای آرامش، در تو نوعی ناخوشی عمیق ایجاد میکند.
کمکم به متخصص پیدا کردن نقصهای او تبدیل میشوی. با خودت میگویی به اندازه کافی باهوش نیست، عجیب است، گزینههای بهتری ندارد. از کفشهایش ایراد میگیری، از فرم دهانش، یا حتی از جملهای که در یک مهمانی گفته است.
بیآنکه متوجه باشی، همانقدر نسبت به او انتقادگر میشوی که روزی والدینت نسبت به تو بودند.
در ذهن تو، کسی که واقعاً تو را دوست داشته باشد، حتماً باید مشکلی داشته باشد. مگر ممکن است آدم ارزشمندی کسی مثل تو را انتخاب کند؟
و در نهایت، او را از خودت دور میکنی؛ شاید نه با قطع رابطهای آشکار، بلکه با سرد شدن تدریجی، فاصله گرفتن یا وارد شدن به معاشقههای بیدلیل با دیگران. تو خوب میدانی چگونه اعتماد را، بیسروصدا اما قطعی، منفجر کنی.
این چرخه ممکن است سالها ادامه پیدا کند:
- آدمهای دستنیافتنی و بیرحم.
- آدمهای بیش از حد در دسترس و مهربان.
- و میان این دو، تنهاییای ویرانگر.

اگر موجودی از سیارهای دیگر این الگو را میدید، احتمالاً هم میخندید و هم گریه میکرد؛ از اینکه انسانها چگونه بارها همین نمایش را تکرار میکنند.
این داستان تازه نیست. قرنهاست که تکرار میشود؛ احتمالاً در فلورانس دوران رنسانس هم همین اتفاق میافتاد و در پکنِ سلسله مینگ نیز. تنها تفاوت این بود که آن زمان هنوز زبانی برای توصیفش وجود نداشت.
آیا راه سومی وجود دارد؟
شاید.
شاید بتوان راه سومی پیدا کرد.
راه سوم، فهمیدن آن چیزی است که در درونمان رخ میدهد و در میان گذاشتن آن با کسی که مهربان، آگاه و پذیراست؛ کسی که خودش نیز شاید زخمهایی داشته باشد، و البته با کمک یک درمانگر خوب.
شاید بتوان بعدها با کسی روبهرو شد که مهربانیاش در ما احساس تهوع و بیقراری ایجاد میکند، اما به جای فرار کردن، برایش توضیح دهیم که چه بر ما گذشته است.
به جای آنکه وانمود کنیم آدم سالمی هستیم و میتوانیم محبت او را بیدردسر بپذیریم، شاید بتوانیم بگوییم:
من واقعاً دلم میخواهد آدمی معمولی باشم. دلم میخواهد بتوانم مهربانی را تحمل کنم. اما رنجورم.
گذشتهی من باعث شده نتوانم عشق را بپذیرم. نمیتوانم آن را هضم کنم. در نهایت، هم علیه عشق میشورم و هم علیه کسی که آن را به من میدهد.
- اما دیگر نمیخواهم اینگونه زندگی کنم.
- از خراب کردن رابطهها خسته شدهام.
- از دور کردن آدمهای خوب خسته شدهام.
- لطفاً کمکم کن اضطرابِ دوست داشته شدن را تاب بیاورم.
- کمکم کن عشقی را که تمام عمر دنبالش بودهام، در خودم جذب کنم.
- و اگر میتوانی، رنجوری مرا ببخش.
اگر طرف مقابل همان لحظه فرار نکند؛ اگر بتواند پشت شرم ما، نجابت را ببیند، و پشت روانرنجوریمان، لطافت را تشخیص دهد؛ اگر بتواند تا حدی جهان درونی ما را بفهمد، آنگاه قدمی بسیار بزرگ برداشتهایم.
هنوز درمان نشدهایم. اما دستکم میدانیم چقدر زخمی هستیم، و برای نخستین بار، راهی پیدا کردهایم تا عظمت ترس خود از مهربانی را به دیگری نشان دهیم.
این مقاله به صورت ماشین، و مقابله و ویرایش سحر نیک رو انجام شده است.
اگر این مقاله را خواندید و حس کردید نیاز به گفتوگوی عمیقتری دارید، میتوانی یک جلسه روان درمانی رزرو کنید.