- نویسنده: سحر نیک رو
- تاریخ انتشار: تیر ماه 1405
کدام انسانی را میتوان یافت که از تصور مرگ مادر، حتی برای لحظهای، درونش نلرزد و در اعماق وجودش هراسی سرد نَدوَد؟ مرگ مادر، این نخستین و عمیقترین پیوند زندگی، کابوسی است که در ذهن بسیاری از ما بارها نقش بسته است؛ هراسی که گاه بهصورت صحنهای خیالی پیشاپیش در ذهنمان ساخته میشود، گویی میخواهیم خود را برای مواجهه آماده کنیم. اما هیچ آمادگیای کفایت نمیکند: روزی فرا میرسد؛ ناگزیر و بیامان، که مادر میمیرد و آنچه زمانی صرفاً اندیشهای لرزان بود، به واقعیتی گُدازنده بَدل میشود.
مادر نخستین و بنیادیترین ابژهی عشق (love object) در زندگی انسان است و جایگاهی یگانه دارد. وقتی مادر میمیرد، ما چیزی فراتر از غیاب یک فرد را تجربه میکنیم. مادر نخستین نگاه، نخستین صدا و نخستین لمس جهان است؛ او کسی است که بودنمان را در آغوشش آموختهایم. از همینرو، نبودنش صرفاً فقدان یک انسان نیست؛ شکافیست در هستی ما. ما گم میشویم و تهی میگردیم از دلیلی برای بودن.
این تجربهی مادر بهمثابه نخستین عشق را میتوان در نوشتههای رولان بارت در خاطرات سوگواری مادرش مشاهده کرد: «سوگواریام، سوگواری برای یک رابطهی عاشقانه است، نه صرفاً سوگواریای که به سازوکار معمول زندگی تعلق داشته باشد. با کلماتی عاشقانه که به ذهن میآیند، به این سوگ مینشینم.» جایی که فقدان مادر به تجربهای بنیادین و عاطفی در زندگی ما بدل میشود.
حتی هنگامی که فرد بالغ میشود و روابط عاطفی یا دوستیهای عمیق دارد، ردّ روانی مادر همچنان در سطح ناخودآگاه باقی میماند. به همین دلیل، مرگ مادر در بزرگسالی معمولاً لایههای عمیقتری از روان را برمیانگیزد: گویی نهفقط رابطهای کنونی از دست میرود، بلکه ریشهی نخستین دلبستگی نیز دوباره فعال میشود.

مرگ شریک زندگی یا دوست صمیمی عمدتاً در سطح روابط کنونی تجربه میشود، اما مرگ مادر لایهای دوگانه دارد: ما هم برای مادری که بهعنوان فرد واقعی از دست رفته، و هم برای مادر بهعنوان ابژهی اولیه و درونی، به عزا مینشینیم. فروید بیش از صد سال پیش نوشت: «سوگ یعنی دل کندن از ابژهی عشق.» اما وقتی ابژهی نخستین، یعنی مادر، از دست میرود، دل کندن ساده نیست. انسان میخواهد او را درون خود نگاه دارد: با صدایش زندگی کند، عطرش را به یاد بیاورد. این نگهداشتن گاه نیرویی شفابخش میشود و گاه به مالیخولیا میانجامد؛ جایی که زندگی بیمعنا میگردد و عشق به دیگری ناممکن.
آندره گرینِ روانکاو، از مفهومی سخن گفت که آن را مادر مرده نامید. بهزعم او حتی اگر مادری در حیاتش از نظر عاطفی مرده باشد، درون فرزندش خلائی باقی میگذارد که همواره ادامه مییابد. مرگ واقعی مادر این خلأ را آشکارتر میکند: ناگهان جهانی که با حضور او سرشار بود، سرد و بیجان میشود. سوگوار گاه احساس میکند نهفقط مادر، بلکه بخشی از خود او نیز مرده است؛ گویی در آینه تصویری خاموش و بیروح میبیند.
از این رو، مرگ مادر در بزرگسالی میتواند کار سوگواری را پیچیدهتر و طولانیتر کند:
- فعال شدن کمپلکس «مادر مرده»؛
- بروز مالیخولیا (به معنای فرویدی) به جای سوگواری سالم، چراکه با از دست دادن مادر، بخشی از خود نیز از دست میرود؛
- تجربهی احساسات دوسویه: عشق عمیق، همراه با رنجشهای قدیمی و حل نشده از رابطه با مادر؛ آمیزهای که اغلب احساس گناه را در دل سوگوار میکارد.
سوگوار نیازمند کار سوگواری (mourning work) است: جدا کردن تدریجی انرژی روانی از ابژهی ازدسترفته و پیوند زدن آن به ابژههای تازهی زندگی. اما سوگ مادر پایانناپذیر است؛ سالها پس از مرگ او بازمیگردد: در بوی غذایی که دوست داشت، در روز تولدی که دیگر نیست تا شمعها را فوت کند، در لحظهی تحویل سال نو، در روزی که خودت مادر یا پدر میشوی و میخواهی او را در این تجربه سهیم کنی. سوگ مادر زخمی نیست که بهکلی التیام یابد؛ تبدیل به بخشی از روان ما میشود.
حفظ پیوندی درونی با فرد ازدسترفته و در عین حال روی آوردن به جهان و پیوندهای تازه، بخشی از مسیر سوگواری سالم است. در فقدان مادر، این پیوند معنای عمیقتری مییابد و اغلب جزئی پایدار از هویت و روان ما میشود. ما مادر را درون خود بازمیسازیم؛ مرگ او، هرچند در بیرون رخ داده، به درون کشیده میشود. مادر درونی همچون چراغی باقی میماند که راه را نشان میدهد. آنچه مسلم است این است که در مرگ مادر، نیاز ما به «کار سوگواری» نهفقط بسیار، بلکه ماندگار است.
سوگ مادر همیشه حضوری درونی دارد، اما میتواند در قالبی سالم، آرام و همزیستانه ادامه پیدا کند؛ یعنی نوعی سوگ ماندگار اما قابلزیست. با او درونمان مینشینیم و راه را ادامه میدهیم:
“انگار حُزن من، بی آنکه فروکش کند، تسکین داده شده”
اگر این مقاله را خواندید و حس کردید نیاز به گفتوگوی عمیقتری دارید، میتوانی یک جلسه روان درمانی رزرو کنید.