- عنوان اصلی: The Golden Child Syndrome
- ترجمه و ویرایش: سحر نیک رو
- تاریخ انتشار: شهریور 1405
ما عادت کردهایم بسیاری از مشکلات روانشناختی دوران بزرگسالی را ناشی از فقدان عشق کافی در سالهای نخست زندگی بدانیم. ما از نظر روانی بیمار میشویم؛ گرفتار کمبود اعتمادبهنفس، اضطراب، بدگمانی و شرم، زیرا جایی در گذشته، از گرما، مراقبت و همدلیِ ضروری محروم بودهایم.
اما مسئلهای دیگر، عجیبتر و ظریفتر نیز ممکن است از سالهای کودکی سرچشمه بگیرد: چیزی که میتوان آن را “سندرم کودک طلایی“ نامید.
ممکن است از نظر روانی حالمان خوب نباشد، نه به این دلیل که نادیده گرفته شدهایم یا با ما بدرفتاری شده است، بلکه به این دلیل که با شدت و افراطی خاص و مسئلهساز مورد محبت قرار گرفتهایم؛ به این دلیل که بابت تواناییهایی تحسین شدهایم که در واقع از آنها برخوردار نبودهایم و نمیتوانستهایم خودمان را با آن تصویر تطبیق دهیم؛ و به این دلیل که با ظاهری مهربانانه اما در لایهای زیرین و ناآگاهانه، همراه با نوعی دستکاری؛ از ما خواسته شده است امیدها و آرزوهای مراقبانمان را بر دوش بکشیم، نه خواستهها و حقیقت عمیق وجود خودمان را.
کودکیهایی وجود دارند که در آنها، به محض تولد نوزاد، یکی از والدین یا هر دوی آنها او را بهسرعت موجودی استثنایی توصیف میکنند. با اطمینانی اغراق آمیز اعلام میشود که او به شکلی غیرمعمول زیبا، باهوش و بااستعداد است و بیتردید سرنوشتی ویژه در انتظارش است. گویی این کودک قرار نیست غمها و لغزشهای معمول زندگی یک انسان عادی را تجربه کند. هنوز شاید قدش به یک صندلی هم نرسیده باشد، اما با قاطعیت از او همچون شخصیتی سخن گفته میشود که نامش قرار است قرنها در تاریخ طنینانداز شود.
در ظاهر، چنین چیزی میتواند مسیری به سوی اعتمادبهنفس و امنیت روانی عظیم به نظر برسد. اما تحمیل چنین انتظاراتی بر کسی که هنوز برای بستن دکمههای لباسش مشکل دارد، میتواند، به شکلی پارادوکسیکال، موجب احساس تو خالی و ناتوان بودن در کودک شود. کودک نمیتواند در درون خود منابعی بیابد که امیدهای کسانی را که دوستشان دارد و به آنها وابسته است برآورده کند؛ در نتیجه، با نوعی احساس پنهانِ جعلی بودن بودن بزرگ میشود؛ و همواره از برملا شدن آن هراس دارد.
او همزمان انتظار دارد دیگران سرنوشت خارقالعادهاش را ببینند و به رسمیت بشناسند، و در عین حال کاملاً نمیداند چرا یا چگونه قرار است دیگران چنین چیزی را در او ببینند.

کودک طلایی نمیتواند این احساس را از خود دور کند که بسیار خاص و استثنایی است؛ اما در درون خود هیچ مبنای واقعیای پیدا نمیکند که نشان دهد چرا باید چنین باشد.
آرزوی عمیق او این نیست که ملتها را دگرگون کند و قرنها مورد ستایش قرار گیرد؛ آرزوی او این است که به خاطر همان کسی که هست پذیرفته و دوست داشته شود؛ با تمام واقعیتهای اغلب معمولی، کمفروغ و دستوپاچلفتیِ وجودش.
او، درست مثل همه ما، میخواهد به خاطر خودش دیده و پذیرفته شود؛ میخواهد نقصها و شکنندگیهایش دیده شوند و مورد بخشش قرار گیرند، نه اینکه انکار یا با تعارف پوشانده شوند.
در نهایت، تحسین شدن به خاطر کارهای بزرگی که هرگز انجام ندادهایم و اساساً توان انجامشان را هم نداشتهایم، به همان اندازه توهینآمیز و از نظر روانی دردناک است که بابت گناهانی که مرتکب نشدهایم مورد حمله و سرزنش قرار بگیریم.
این پدیده نشان میدهد که عشق واقعی باید با نوعی ندانستن و بیطرفی نسبت به میزان موفقیت آینده کودک در جهان همراه باشد. در حالت ایدهآل، برای والد نباید مهم باشد که کودک در نهایت به کجا میرسد؛ یا دقیقتر، باید فقط تا جایی برایش مهم باشد که برای خود کودک اهمیت دارد، و نه بیشتر از آن.
والدینی که فرزندشان را «طلایی» میبینند، البته آگاهانه قصد آزار او را ندارند. آنها صرفاً با شور و اشتیاقی تراژیک، نیروها و آرزوهایی را به سوی فرزندشان هدایت میکنند که نتوانستهاند جای مناسبتری برایشان پیدا کنند. کودک، بیآنکه صراحتاً از او خواسته شود، به حاملِ امیدها و جبرانهای والدین تبدیل میشود: گویی باید شغلی را که آنطور که انتظار میرفت پیش نرفته جبران کند، حال افسردهای را که بهبود نیافته نجات دهد، یا ازدواجی را که به شکلی غیرقابلتحمل از آب درآمده، به نوعی رستگار کند.
کودک طلایی، دیر یا زود، به لحظهای از فروپاشی میرسد؛ زمانی که امیدهایی که در او سرمایهگذاری شدهاند، محقق نمیشوند.
کمکم روشن میشود که آن “آینده طلایی” هرگز قرار نیست از راه برسد. اما در عوض، جایزهای بزرگتر در انتظار اوست: احساس رهایی از انتظاراتی که از ابتدا هیچ ارتباطی با واقعیت نداشتهاند.
کودک طلایی آزاد میشود تا حقیقتی مهم را تجربه کند: اینکه یک زندگی لازم نیست طلایی باشد تا ارزشمند باشد؛ اینکه میتوانیم با فلزاتی معمولیتر زندگی کنیم، از جنس قلع یا آهن، و همچنان شایسته عشق و عزتنفس کافی باشیم.
و اگرچه این کشف هیچ ارتباطی با انتظارات اولیهای که از او خواسته شده بود بر دوش بکشد ندارد، همین فهمیدن، در حقیقت، میتواند واقعاً استثناییترین دستاورد زندگی او باشد.
این مقاله به صورت ماشین، و مقابله و ویرایش سحر نیک رو انجام شده است.
اگر این مقاله را خواندید و حس کردید نیاز به گفتوگوی عمیقتری دارید، میتوانی یک جلسه روان درمانی رزرو کنید.
One thought on “سندرم کودک طلایی”
این دقیقا کودکی من بود. از من انتظار میرفت در کودکی،رفتار یک بزرگسال رو نشون بدم. لازم انتظار میرفت در حد یک نابغه، بازدهی تحصیلی داشته باشم چون خودشون فکر میکردند که من نابغه ام، اما نبودم، من فقط یکم بچه عادی مثل هر پسرک دیگه به سن و سال خودم. و وقتی نتونستم اون کارایی رو از خودم نشون بدم، نگاهها به من عوض شد، انگار من موظف بودم که خواستها، افکار و تصورات اونها رو زندگی کنم. چهار سال و نیم میشه که دارم تراپی میشم اما هنوز، هر از چند وقت یکبار، یک گوشه جدید، یک عارضه متفاوت ناشی از این نگرش که در دوران کودکی به من وجود داشت، پیدا میشه.